شعر زیبا در مورد باران و لطافت طبع و باغ لاله و شوره زار
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله رویاند و در شوره زار خس
فرمانروای ملک سخن "سعدی شیرازی"
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله رویاند و در شوره زار خس
فرمانروای ملک سخن "سعدی شیرازی"
| فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش | گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش | |
| دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند | خواجه آن است که باشد غم خدمت کارش | |
| جای آن است که خون موج زند در دل لعل | زین تغابن که خزف میشکند بازارش | |
| بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود | این همه قول و غزل تعبیه در منقارش | |
| ای که در کوچه معشوقه ما میگذری | بر حذر باش که سر میشکند دیوارش | |
| آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست | هر کجا هست خدایا به سلامت دارش | |
| صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل | جانب عشق عزیز است فرومگذارش | |
| صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه | به دو جام دگر آشفته شود دستارش | |
| دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود | نازپرورد وصال است مجو آزارش خواجه شمس الدین محمد شیرازی ملقب به لسان الغیب |
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
حکیم عمر خیام
نه بسته ام به کس دل،
نه بسته كس به من دل
چو تخته پاره برموج،
رها رها رها من
نه كام دل بسويي،
نه باده در سبويي كه تر كنم گلويي
به ياد آشنا من ستاره ها نهفتم
درآسمان ابري دلم گرفته اي دوست
هواي گريه بامن
شعر از: سيمين بهبهاني
من ندیدم بیدی سایه اش را به فروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
سهراب سپهری
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به ر خت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
پروین اعتصامی
یک بیت شعر جالب که پشت ماشین ها زیاد دیده می شود.
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
شعر از .....قیصر امین پور