حکایت های حکیمانه و ناب و زیبا + شگرد اقتصادی ملانصرالدین


ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.


یک حکایت جالب قدیمی بخوانید.


میگن قدیما یه پادشاهی بوده که به نقاشی خیلی علاقه داشته یه روز نقاش شهر رو خبر میکنه بهش میگه:از یه صورت نقاشی کشیدم بهترین نقاشیه.جای چشمای نقاشی رو خالی گذاشتم برو عکسه قشنگ ترین و مظلوم ترین چشمو برام بکش بیار تا روی نقاشیم بکشم.


نقاش قبول میکنه. تو شهر از چند نفر پرس و جو میکنه بهش آدرسه یه یتیم خونه رو میدن.


میره اونجا چشمش میوفته به یه پسر کوچیکی که

گوشه ی دیوار نشسته بود.چشمای مظلوم و با

عشقی داشت.


نقاش عکسه چشماشو میکشه میبره برای پادشاه...

پادشاه خوشش میاد.


بیست سال از این ماجرا میگذره.


پادشاه همون نقاش پیر رو صدا میکنه میگه:یه

نقاشی کشیدم اینبار برای چشمای نقاشی خشن

ترین و بد ترین چشمو بکش و برام بیار.


نقاش قبول میکنه.


میره تو شهر آدرسه یه زندانو بهش میدن میره تو

زندان چشمش میوفته به یه جوون که چشمای خوف

و ترسناکی داشته.از جوون اجازه میگیره عکسه

چشماشو بکشه.


جوون قبول میکنه.همینطور که داشته عکسه

چشمای جوون رو میکشیده میبینه جوون داره گریه

میکنه


میگه:واس چی گریه میکنی؟


جوون میگه:یادته بیست ساله پیش اومدی تو یتیم

خونه عکسه چشمای منو بعنوان خوشگل ترین و

مظلوم ترین چشم کشیدی.


ببین روزگار با من چیکار کرده که الان داری نقاشیه

چشمامو بعنوان بدترین و ترسناک ترین چشم

میکشی.

حکایت ملانصرالدین و همسرش را بخوانید.




روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:

فردا چه می کنی؟

گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.

همسرش گفت: بگو ان شاءا... 

او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.

از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند. 

ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.

همسرش گفت: کیست؟ 

او جواب داد: ان شاءا... منم. 


حکایتی حکیمانه از سقراط


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.


علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :


در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.


جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی

رنجیدم.

سقراط پرسید : چرا رنجیدی ؟


مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می

پیچد.


آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟



مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور

نمی شود.


سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟


مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او

برسانم.


سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.


آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟


و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟


اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟


بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به

کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی

جان رساند.


پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست

مده.


بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.